|
سکوت سرشار از ناگفته هاست
|
یکی از عالی ترین نمودهای آزادی در طول تاریخ بشری؛ آزادی اجتماعی از دیدگاه و سیره عملی علی (علیه اسلام) است که میفرماید :
برده دیگری نباش که خدا تو را آزاد افریده است ( قابل توجه سیاسیون که دمی از اسلام و شیعه بودن و... میزنن)
نهج البلاغه نامه 31 صفحه 532 ترجمه مرحوم دشتی.
ویژگی ممتاز آزادی در دیگاه علی (علیه اسلام)که میفرماید:
با مردم دویت و مهربان باش . مبادا همچون حیوان درنده باشی که خوردن آنان را غنیمت بدانی ؛ زیرا مردم دو دسته اند : دسته ای بردار دینی تو و دسته دیگر همانند تو در آفرینش می باشند.
قابل توجه سیاسیونی که دمی از اسلام میزنن که نمود اسلام و سیاست در گفتارو کردار علی ابن ابی طالب میدون .مولا علی (علیه اسلام) در میدان سیاست و حکمرانی هیچ گاه اصول و ضوابط آزادی های اجتماهی را زیر پا قرار ندادن و حقوق اجتماعی آحاد جامعه و مخالفان و حتی معاندان را نادیده نگرفت.
آن حضرت اصول آزادی و آزاد اندیشی را در پشت کلامات آرمانی و ظاهر و عموام فریب بیان نمی نمود.
من سردم است.من سردم است و انگار هیچگاه گرم نخواهم شد.
ای یار ای یگانه ترین یار،آن شراب مگر چند ساله بود.!!!؟
نگاه کن در این جا
زمان چه وزنی دارد.
و ماهیان چگونه گوشتهای مرا میجوند!!!
چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری..؟
من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم .
من سردم است و میدانم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون چیزی بجا نخواهد ماند.
من پری کوچک غمگینی را میشناسم که در اقیانوسی مسکن دارد
و دلش را در یک نی لبک چوبین مینوازد آرام آرام.
پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه میمیرد و
سحرگاه از یک بوسه بدنیا خواهد آمد.
(فروغ)
شعرهاش واقعا معرکس گاهی اوقتاد یه سری از نوشته هاش میاد تو دستم که انگار حال و روز خودمو توصیف میکنه دلم گرفت این چند روز دلم یه سر پناه یه آغوش صادق مهربون میخواد اما دریغ از یه سرپناه دریغ از یه دوست....
سخن از پیوند سست دونام و هم آغوشی در اوراق کهنهء یک دفتر نیست.
سخن از گیسوی خوشبخت من است با شقایقهای سوخته ی بوسه ی تو.
و صمیمیت تنهامان در طراری و درخشیدن عریانیمان .مثل فلس ماهیها در آب. (فروغ فرخزاد )
دلم میخواد عرق بخورم سیا مست بشم بشیم زانو هامو جمع کنم تو خلوت به گذشته خوشی که با نفر داشتم فکر کنم ولی از سیا مستی گریه کنم تا خالی بشم میخوام با تمام وجودم جسم تن گرم روح بچه گونشو میخوام روحی که به نمیدونم چقدر بلنده نمیدونم من بهش میرسم اما نه هیچ وقت اون رفته چه رفتی با تمام روح مو احساسمو عقلو وبداریمو همه چیزی که داشتم یه زمانی باهم خوش بودیم برد ای خدا
گشته خزان نوبهار من،بهار من.
رفت و نیامد نگار من،نگار من.
سپری شد شب جدایی، به امیدی که تو بیایی.
آخر ای امید قلبم، با من از چه بی وفایی؟!
نیمای سپهری
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران
بیداری ستاره در چشم جویباران
آیینه نگاهت پیوند صبح و ساحل
لبخند گاهگاهت صبح ستاره باران
باز آ که در هوایت خاموشی جنونم
فریادها برانگیخت از سنگ کوهساران
ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز
کاینگونه فرصت از کف دادند بیشماران
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران
پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند
دیوار زندگی را زینگونه یادگاران
این نغمه محبت، بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقیست آواز باد و باران
دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی